سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ

چند وقتی را به مسافرت در شیراز گذراندم و خاطرات و لحظه هایی تکرار نشدنی پیش دوستانم...

در این چند وقت هم قم هستم و صحنه هایی که چقدر برایم جالب اند...

لحظه ای که دیدم شهیدی گمنام که در شهرک پردیسان دفن شده بود پیدا شده است...

چقدر سخت است درد دوری از فرزندی که سال ها نمی دانی کجاست...

چقدر سخت است درد گریه های مادری که سالیان سال است منتظر لحطه ای هستند تا فرزندشان را پس از سالیان دراز در آغوش بگیرند...

چقدر سخت است هنگامی که برادر یا خواهر شهیدی را می بینی که یک نفس صدای شهیدش را صدا می زند...

چقدر سخت است دیدن صحنه هایی را که می بینی ولی نمی توانی در کلمات وصف کنی...

آه از این همه سختی آه از این همه درد...  

              بسیجی 19 ساله شهید محمدعلی مبارک

خانواده شهیدی از اصفهان که مدت 30سال منتظر فرزند خویش بودند

                             فرزند فتح الله

                                 19 ساله

                         شهادت اسفند1363

                               جزیره مجنون

                               در عملیات بدر

 همزمان باشهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

                    مکان بوستان شهید گمنام

جنب مسجد فاطمه الزهرا سلام الله علیها پردیسان قم

   دیداریوسف گم گشته  بعداز30 سال شهریور1393


 






      

بسم رب الشهدا و الصدیقین
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما واقعیت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
شهید اهل قلم، شهید آوینی
......................................................................................................................................................
شهید ابراهیم همت
رفتم و بهش گفتم ابرام جون داشتم میومدم دو تا دختر پست سرمون بودن داشتن از تو حرف می زدن چه هیکلی داری چه تیپی، لباس شیک پوشیدی...با این ساکی هم که گرفتی دستت ورزشکاری شدی.
چند وقت بعد او را که دیدم سرو وضع ناجوری داشت. شلوار گشاد و پیراهنی بلند پوشیده بود و به جای ساک ورزشی پلاستیکی دستش گرفته بود. به هر آدمی می خورد الّا ورزشکار.س
.........................................................................................................................................................






      

[نوشته ی رمز دار]  






      

یک قدم دور از قبله!

رفتم و وضوگرفتم و برای نماز آماده شدم.از نمازخانه که با حصیر درست شده بود صدای اذان می آمد. وقتی وارد شدم حاج آقا در حال خواندن حمد رکعت اول بود.من در صف دوم ایستادم و قامت بستم.

هنوز به رکوع نرفته بودیم که حاج آقا یک قدم به عقب برداشت، صف اول و بعد صف ماهم یک قدم به عقب آمد.کمی تعجب کردم!

وقتی از رکوع ایستادیم، حاج آقا دوباره یک قدم به عقب برداشت! صف اول و سپس صف ما هم به عقب آمد.این دفعه خیلی تعجب کردم!

حاج آقا به سجده رفت و برای خواندن رکعت دوم ایستاد.وقتی به قنوت رفتیم حاج آقا برای بار سوم دوباره به عقب رفت.داشتم از کنجکاوی کلافه می شدم.نتوانستم دوام بیاورم وسرم را جلو آوردم تا ببینم چه خبره؟

یا العجب!!!یک عقرب گنده زرد رنگ جلوی حاج آقا قدم رو می رفت. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم ولی به زور خودم را نگه داشتم.

وقتی حاج آقا سلام را داد، پا به فرار گذاشت. ما هم فرار را برقرار ترجیح دادیم.

انگار عقرب گنده از حاج آقا خوشش می آمد. حاج آقا گفت:" این عقرب کافر نمازبُر را از من دور کنید." یکی با پوتین زد توی کله ی عقرب کافر.همه مامی خندیدیم ومستحبات پس ازنمازظهر را به جا می آوردیم.


منبع: کتاب ترکش های ولگرد






      

روز 3و4  خرداد که این دو روز شجاعت به رخ ما می کشند تبریک می گویم






      




+ یه پدر که صداش تو فلب دختره

+ خوبم

+ زندگی بافتن یک قالی است نه همان نقش نگاری که خودت می خواهی نقشه از قبل معین شده است تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین خوب بباف نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند

+ خیلی قشنگه

+ ااااای

+ ای بدک نیستم

+ چطوری؟

+ سلام

+ *نرم افزار سه بعدی*



+ تکبیر...




سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
Susa Web Tools
Susa Web Tools