سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
تبلیغات در پارسی بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم


 موضوع: نمایشگاه قرآن                     

   تاریخ: 18/4/1393

قسمت اووووووووووووووووووووولللللللللللللللل

شاد و شنگول وسایلیم را جمع کردم.


رأس ساعت5:30بعدازظهر به سمت خانه ی خانم کریمان به راه افتادم.


قرار بود همه ساعت6بعداز ظهر در مسجد باشیم تا به نمایشگاه قرآن

برویم. وقتی وارد مسجد شدیم متوجه شدیم

ما جزو اولین کسانی هستیم که تازه آمده اند.

کمی گذشت و همه بچه ها آمدند.

خانم علیزاده گرامی و عزیز یک راست رفتند سر اصل مطلب و گفتند بچه ها

 ناحیه برای ما اتوبوس نفرستاده است، ما باید خودمان اتوبوس تهیه کنیم و

هزینه دارد.همه ی ما ازناهماهنگی ناحیه و پایگاهمان آزرده شده بودیم.

وقتی اتوبوس آمد همگی سوار شدیم و لی تعدادمان بیش از حد انتظار بود.

بر سر تعداد زیادمان خانمعلیزاده نیم ساعت با راننده بحث کرد ولی در آخر

متعهد شد تا اگر مشکلی پیش آمد، مسئولیتش با رانندهنیست.

رانندگی افتضاح راننده علاوه بر غرغر ها و دعواهایش را اگر بگذاریم کنار،

گرمای داخل اتوبوس راکجای دلمان بگذاریم؟ حتی دعوا با مسئولین پارکینگ نمایشگاه؟؟؟

از اتوبوس که پیاده شدیم........ادامه دارد....







      

[نوشته ی رمز دار]  






      

یک قدم دور از قبله!

رفتم و وضوگرفتم و برای نماز آماده شدم.از نمازخانه که با حصیر درست شده بود صدای اذان می آمد. وقتی وارد شدم حاج آقا در حال خواندن حمد رکعت اول بود.من در صف دوم ایستادم و قامت بستم.

هنوز به رکوع نرفته بودیم که حاج آقا یک قدم به عقب برداشت، صف اول و بعد صف ماهم یک قدم به عقب آمد.کمی تعجب کردم!

وقتی از رکوع ایستادیم، حاج آقا دوباره یک قدم به عقب برداشت! صف اول و سپس صف ما هم به عقب آمد.این دفعه خیلی تعجب کردم!

حاج آقا به سجده رفت و برای خواندن رکعت دوم ایستاد.وقتی به قنوت رفتیم حاج آقا برای بار سوم دوباره به عقب رفت.داشتم از کنجکاوی کلافه می شدم.نتوانستم دوام بیاورم وسرم را جلو آوردم تا ببینم چه خبره؟

یا العجب!!!یک عقرب گنده زرد رنگ جلوی حاج آقا قدم رو می رفت. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم ولی به زور خودم را نگه داشتم.

وقتی حاج آقا سلام را داد، پا به فرار گذاشت. ما هم فرار را برقرار ترجیح دادیم.

انگار عقرب گنده از حاج آقا خوشش می آمد. حاج آقا گفت:" این عقرب کافر نمازبُر را از من دور کنید." یکی با پوتین زد توی کله ی عقرب کافر.همه مامی خندیدیم ومستحبات پس ازنمازظهر را به جا می آوردیم.


منبع: کتاب ترکش های ولگرد






      

روز 3و4  خرداد که این دو روز شجاعت به رخ ما می کشند تبریک می گویم






      






      




+ یه پدر که صداش تو فلب دختره

+ خوبم

+ زندگی بافتن یک قالی است نه همان نقش نگاری که خودت می خواهی نقشه از قبل معین شده است تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین خوب بباف نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند

+ خیلی قشنگه

+ ااااای

+ ای بدک نیستم

+ چطوری؟

+ سلام

+ *نرم افزار سه بعدی*



+ تکبیر...




سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
Susa Web Tools
Susa Web Tools